فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
كلبه عشق

كلبه عشق

تقدیم به كسی كه در كنارم نیست، اما حس بودنش به من شوق زیستن می دهد.

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 47
بازدید کل : 9631
تعداد مطالب : 34
تعداد نظرات : 16
تعداد آنلاین : 1



<-PollName->

<-PollItems->



تشكر نامه

از اينكه مارو قبلا تو كلبه عشق و حالا در كلبه ما همراهي ميكنيد سپاسگزاريم

با تشكر كلبه ما

نويسنده: روزبه تاريخ: یک شنبه 26 آذر 1398برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

یه روزی پسری با خونوادش دعواش شد و از خونه بیرون زد و
رفت خونه یکی از دوستاشو یک ماه موند
بعد از یک ماه دختری را سر کوچه میبینه و بهش تیکه میندازه
یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟
میگه نه !
میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی
عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش ، رفیقش داشت مشروب میخورد
به رفیقیش میگه
من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمیدونستم خواهر تو بود
دوستش پیکشو میبره بالا
میگه :
به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و
خوابید ولی خواهرمو نشناخت ...

نويسنده: روزبه تاريخ: جمعه 22 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

دوستت دارم خيلي دوستت دارم
دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود ..

یه شب وقتی sms اومد براش بدون اینکه اونو باز کنه و بخونه ، موبایل رو گذاشت زیر بالشش و خوابید ...

صبح مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت : "پسرم مرده ... "

دختره شوکه شد و با چشم پر از اشک بلافاصله سراغ sms شب گذشته رفت . . .

پسره نوشته بود:

:(( تصادف کردم با کلی مشکل خودم را رسوندم دم در خونتون لطفا بیا پائین میخوام برای آخرين بار ببينمت ... «خيلي خيلي دوستت دارم» !!
نويسنده: روزبه تاريخ: سه شنبه 19 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

تفاهم حتی در خیانت

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت
می خواهم ازدواج کنم پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟
مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند پدر ناراحت شد
صورت در هم کشید و گفت من متاسفم به جهت این حرف که می زنم
اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت
مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم مادرش لبخند زد و گفت
نگران نباش پسرم تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی
چون تو پسر او نیستی!!!!!!

نويسنده: روزبه تاريخ: یک شنبه 22 ارديبهشت 1392برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

شرافت

پدرش بهش گفت این ۱۰۰۰تا چسب زخـــ ـــم رو بفروش تا برات کفش بخرم …بچه نشست با خودش فکر کرد یعنی باید آرزو کنم ۱۰۰۰نفر یه جاشون زخم بشه تا من کفش بخرم ؟

ولــــــــش کن ، همین خوبهـ...

نويسنده: روزبه تاريخ: چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

متانت

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفتشـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….! دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کنددردش گفتنی نبود….!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کنچند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شدخانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شدامــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمددید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته

نويسنده: روزبه تاريخ: دو شنبه 9 ارديبهشت 1392برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

تنهایی را دوست دارم .

عادت کرده ام که تنها با خودم باشم ،
دوستی میگفت عیب تنهایی این است که عادت میکنی خودت تصمیمی می گیری، تنها به خیابان می روی، به تنهایی قدم میزنی .
پشت میز کافی شاپ تنهایی می نشینی و آدمها را نگاه میکنی ، ولی من به خاطر همین حس دوستش دارم .
تنها که باشی نگاهت دقیق تر می شود و معنا دار ؛
چیزهایی می بینی که دیگران نمی بینند،
در خیابان زود تر از همه میفهمی پاییز آمده و ابرها آسمان را محکم در آغوش کشیده اند میتوانی بی توجه به اطراف، ساعتها چشم به آسمان بدوزی و تولد باران را نظاره گر باشی.
برای همین تنهایی را دوست دارم
زیرا تنها حسی است که به من فرصت می دهد خودم باشم
با خودم که تعارف ندارم
سالهاست به تنهایی عادت کرده ام….

نويسنده: روزبه تاريخ: شنبه 7 ارديبهشت 1392برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

به كلبه ما خوش اومديد

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to kolbema.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com

پیچک